تبليغاتX
رویای آبی
رویای آبی
به وبلاگ رویای آبی خوش آمدید.
عشق چیست؟

 

سلام دوستای گلم.

ببخشید خیلی وقته که اینترنت نیومدم یعنی اصلا وقت نکردم.

امروز اومدم که عید رو بهتون تبریک بگم و امیدوارم که سال خوبی را داشته باشید.

به مناسبت عید من براتون یک متن خیلی قشنگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

 عشق چیست؟

 

دیروز بر در معبد ایستادم و از رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم.

 

پیرمردی رنجور و آشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: « عشق نقطه ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.»

ولی جوانی سرزنده و زیبا فورا در پاسخ پیرمرد گفت: « عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ما پیوند می دهد.»

 

سپس زنی با چهره ای غمبار آهی کشید و گفت: « عشق زهر مهلک ماری سیاه است، که از غارهای جهنم بیرون می خزد. زهری که به طراوت شبنم است، و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد، ولی با اولین مستی، نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد.»

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ به لبخند گفت: « عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند، و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند.»

 

پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان، گفت: « عشق خردی الهی است که دید آدمی را به وسعت دید خدایان می کند.»

 

بعد از او مردی نابینا، که راه خود را با عصایی در دست می جست، گفت: « عشق، آن مه است که چشم روح را بر رازهای زندگی می بندد، تا دل را تنها یارای آن باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریادها را از دره های سکوت بشنوند.»

 

و کهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، با صدایی لرزان گفت: « عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت.»

 

سپس کودکی پنج ساله به خنده گفت: « عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس آن را نمی داند. این عشق است که پدر و مادر من را نگاه می دارد.»

 

چنین بود که تمامی رهگذران از عشق مانند تصویری از امیدها و ناکامی هایشان یاد کردند، و پرسشم را مانند گذشته بی پاسخ گذاشتند.

 

            

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 3:39 بعد از ظهر |
خانه و جاده

خانه به من می گوید:

« رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست.»

 

جاده به من می گوید:

« در پی من بیا که من فردای توام.»

 

من به هر دو می گویم:

« مرا نه گذشته ای نه آینده ای است.

اگر بمانم، در ماندنم رفتنی است

و اگر راهی شوم در رفتنم ماندنی است.

تنها در عشق و مرگ تغییر و حادثه است.» 

                               

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 4:12 بعد از ظهر |
ترانه عاشقانه
 

ترانه عاشقانه

یک بار شاعری ترانه ای عاشقانه و زیبا سرود. پس نسخه های زیادی از آن تهیه کرد و برای تمامی دوستان و آشنایانش از زن و مرد فرستاد، حتی برای زن جوانی که در یک کوهستانی دور زندگی می کرد و تنها یک بار او را دیده بود.

پس از گذشت یکی دو روز قاصدی نامه ای از زن جوان برای شاعر آورد. زن نوشته بود:

« به راستی ترانه عاشقانه ای را که برای من نوشتی، مرا عمیقا تحت تاثیر قرار داده است.پس به خانه ما، به دیدار پدر و مادرم بیا تا قرار ازدواجمان را بگذاریم.»

شاعر در پاسخ برای او نوشت:

« دوست من، این تنها ترانه عاشقانه ای، برخاسته از قلب شاعری بود، که ممکن است هر مردی آن را برای هر زنی بخواند.»

زن این بار در پاسخ نوشت:

« ای ریاکار و دروغگو! از امروز تا پایان زندگی ام به خاطر تو از همه شاعران نفرت خواهم داشت.»

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |
سنگ قبر
 

    دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها     آرزوش رو داشتم و از من دریغ می کیرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.

        

          زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم!

                  خندیدم و گفتم:تو کی هستی؟ گفت: غم و تنهایی.

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 4:56 بعد از ظهر |
عشق،مرگ

             

                   اول به نام عشق، دوم به نام تو، سوم به ياد مرگ.

             بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو وعشق، يا من و مرگ.

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 6:53 بعد از ظهر |
چادر گل گلی

 

شب را زير چادر گل گلي ام پنهان مي كنم و ماه را در جعبه محبت مي نهم،

به ابرها التماس مي كنم ببارند، گويي تو در باران زاده مي شوي!

تو از كدامين خيابان مي آيي و قدم هايت بر سنگفرش هاي كدامين كوچه بوسه مي زنند؟

از دريا مي آيي يا از جنگل؟ از كدامين كهكشان تجلي مي كني؟ كي سبز بودن را به من مي آموزي؟

تو را به اندازه تمامي ستارگان، به وسعت تمامي ساحل هاي شني، به بي كرانگي تمامي كهكشان هاي كشف نشده دوست دارم.

تو در قلب يكايك درختان ريشه داري و من تو را به اندازه تك تك برگ هاي اين جنگل بي انتها دوست دارم.

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 6:18 بعد از ظهر |
عشق

                                                   عشق       

 

در شهر عشق قدم مي زدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان... خيلي تعجب کردم، تا چشم کار مي کرد قبر بود. پيش خودم گفتم:"يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره؟" يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود جلو رفتم، برگهاي روي قبر را کنار زدم که براش دعا کنم، واي چي مي ديدم... باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چند ساله پيش دله منو شکسته بود... .

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |
بهاری
سلام گلهای من

این آدرس یک وبلاگ دیگه هستش که تازه درستش کردم حتما بهم سر بزنید و نظر یادتون نره.

                                             وبلاگ بهاری

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 4:51 بعد از ظهر
بوسه

گفتم اگر بوسه دهي توبه كنم...

بعد از اين بوسه دگر هيچ گناهي نكنم...

بوسه دادي و چو برخاست لبت از لب من،

توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم... .

 

        

بچه ها تازگی ها نمی تونم تو پست هام عکس بذارم. نمی دونم نمی شه.

هر کی می تونه کمکم کنه حتما ت وقسمت نظرات کمکم کنه.

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:22 بعد از ظهر |
چرا؟؟؟

 

پاييز را دوست دارم چون درد و غم است،

غم را دوست دارم چون درد و دل است،

دل را دوست دارم چون قلبم در آن است،

قلبم را دوست دارم چون نام تو بر آن نوشته شده،

تو را دوست دارم بي آنكه بدانم

                                                چرا؟؟؟

 

     

  

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |
مدتهاست...

مدتهاست كه ننوشتم، مدتهاست كه نگريستم و مدتهاست كه بار غم را از خودم دور نكرده ام. دلم گرفته ولي نمي توانم اشك بريزم كوه غصه هايم شكنجه سختي به قلب بيمارم مي دهند. چقدر سخت است عزيزي را دوست بداري كه آن را از تو دور كنند و ديگران نيز در به دست آوردنش همراهيت نكنند.

دلم چه حرفهايي را تحمل كرد و گوشهايم چه تهمت هايي شنيد و تنها لذت من تنهايي و تاريكي شب بود و دفتر خاطراتم و در تنهايي چشمهايم بي اختيار شروع به باريدن مي كند و چهره زيبايش تصوير زيبايي براي قلب بيمارم مي شود ولي افسوس او ديگر نيست و قلبم تنهاتر از گذشته به روزهاي با او بودن مي انديشد. 

                   

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |
می میرم...

دختره از پسره پرسيد: خوشگلم؟؟؟ گفت: نه.

گفت: دوستم داري؟ گفت: نوچ.

گفت: اگه بميرم برام گريه مي كني؟ گفت: اصلا.

دختر چشماش پر از اشك شد.

هيچي نگفت. پسر بغلش كرد . گفت: تو خوشگل نيستي زيباترين هستي...

تو رو دوست ندارم بلكه عاشقتم...

اگه تو بميري برات گريه نمي كنم چون من هم مي ميرم... .

                                    

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 5:38 بعد از ظهر
تنهایی...

به من گفت: آن قدر دوست دارم که اگه بگی بنیر می میرم...

باورم نمی شه... فقط یک امتحان ساده بود...

به او گفتم بمیر...!

سال هاست در تنهایی به سر می برم... کاش امتحانش نمی کردم!!

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 5:57 بعد از ظهر
يادته؟؟؟

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ...

 گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

 گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

گفتي : به چشم ...

حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

 تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي...

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:22 بعد از ظهر
عاشق دیوانه

اگر بگريم، گويند عاشق است...

اگر بخندم، گويند ديوانه است...

پس مي گريم و مي خندم...

كه بگويند يك عاشق ديوانه است...

تقديم به آنكه عاشق ديوانه ام كرد!!!

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 1:43 بعد از ظهر
مرگ
                                         

شمع کوچکی را که در روز مردنم برایم هدیه آوردند به تو می بخشم...

شاید آن هنگام که کرم ها می خواهند وجود سردت را به جشن بنشینند، نياز به شعاع نوري باشد...

چشمانت را كه بيرون از تابوت گذاشته اند را ببند... كلاغ هاي گورستان به هيچ چشم بازي رحم نمي كنند...

دستاني كه به عنوان نياز بيرون گذاشته اي را مشت كن چون ان هنگام كه كرم ها قلبت را مي خورند ديگر تواني براي مشت كردن دستانت نداري...

غصه نخور...

درد ندارد...

من هم مرده ام...

 مي دانم!!!

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |
یادت باشه...

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره.

 يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره.

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم.

 يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره.

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

 

اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته...

اگه يکي رو ديدي که از نبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي...

اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره...

اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون، بدون تو مرده...

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده... .

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
هديه

 

Preyer is the best free gift to give anyone.

 There is no cost but a lot of rewards.

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي توان به هركس داد و پاداش بسيار برد.

 

 

 

                   . Disappointments are like road bumps, they slow

You down a bit but you enjoy the smooth road

Afterwards. Don´t stay on the bumps too long.

Move on!

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند. كمي از سرعتتان كم مي كنند،

اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد.

 زياد روي دست اندازها توقف نكنيد.

به حركتتان ادامه دهيد.

 

 

 

When you feel down because you didn´t get what

You want, just sit tight and be happy,

Because God has tought of something

 better to give you.

وقتي ناراحتيد از اين كه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد،

 محكم بنشينيد و خوشحال باشيد، زيرا خداوند در فكر چيز

بهتري براي شماست.

 

 

                                                          

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
وقتي مُردم ...

وقتي مُردم روي قبرم ننويسيد كه بودم ...

وقتي مُردم روي قبرم ننويسيد نه شعري نه شعاري ...

ننويسيد كه بودم از چه تباري ...

 وقتي مردن آخرين نقطه راهه نمي خواد سنگ روي قبرم بذاريد...

 وقتي هر اومدني رفتني داره، نمي خواد گل روي قبرم بكاريد...

خيلي وقتا پيش از اين مرده بودم، عمري دلمرده به سر برده بودم ...

 بدون سنگ، بدون نام و نشون. چوب اين زندگي رو خورده بودم ...

وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم ... .

   

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
سلام گلهای من
سلام دوستای خوبم.

ببخشید که چند وقتی نبودم. این روزا خیلی سرم شلوغ بود.

راستی درباره این قالبی که گذاشتم حتما نظر بدین که اگر بده عوضش کنم.

خوش باشید.  

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 3:20 بعد از ظهر |
میدونم ...

میدونم می تونی قلبمو آتیش بزنی ام نزن... میدونم می تونی بری و منو تنها بزاری اما نزار...

میدونم می تونی بری و با کس دیگه ای دوست شی اما نشو...

میدونم می تونی جواب منو ندی اما بده... میدونم می تونی نابودم کنی اما نکن...

میدونم می تونی برام آف نزاری ولی بزار... ای مهربون من دوستت دارم.

 

                                    

 

                        

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 2:58 بعد از ظهر |
عکس
              

                                               

                               

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
اگه ...

اگه یه روز بغض گلویت را فشرد ، خبرم کن

قول نمی دم که می خندونمت ...

ولی می تونم باهات گریه کنم.

اگه یه روز خواستی در بری، حتما خبرم کن

قول نمی دم که ازت بخوام واستی

اما می تونم باها ت بدوم.

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی

خبرم کن...

قول می دم که خیلی ساکت باشم.

اما ...

اگه یه روز سراغم ر وگرفتی و

                                  خبری نشد ....

سریع به دیدنم بیا

احتمالا بهت احتیاج دارم.

                             

                     

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
عشق

عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه. من با يك دروغ از بين ميروم و تو با مرگ.

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 1:41 بعد از ظهر |
یادت بخیر

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي

 ... و

...هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

... هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود

... نه به زبان

... بلكه از ته قلب خود بگو : يادت بخير

 

                  

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |

ParsTheme

template id : music template name : music green

sepidehman

سپیده

http://sepidehman.blogfa.com

رویای آبی

تو تمام عمرم در کنار تو و با حس کردن تو با تمام وجودم زنده بودم.
حالا هم که دارم جون میدم دوست دارم
که تو این لحظه ی آخر با تمام وجودت بگی که
دوستم داری و راحتم کنی!
به وبلاگ رویای آبی خوش آمدید. Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.